غلط در غلط - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 15:25
چه غلط در غلطیه زندگی منرفتارهای غلط پدر و مادرم با من در ایام کودکیتصمیمات غلط خودم در ایام نوجوانیانتخاب مسیر غلط در دوران دبیرستانانتخاب غلط در مسیر حرفه ای کارمتصمیم غلط برای نرفتن به سربازیتصمیم غلط برای رفتن به لاهیجانتصمیم غلط در انتخاب زمان ازدواج ( اگه نگم کلا غلط بوده)تصمیمات غلط مالی و .....
من بچه ی پایین این شهرم .. - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 15:25
من بچه ی پایین این شهرمیک عمر با عشق تو خو کردماز هر کسی هر جا دلم پر بودبرگشتم و پیش تو رو کردم این روزها حالم بده آقا ( خیلی بد آقا )حس میکنم سر تا به پا دردم دارم غریبه میشوم با تو آقا یه کاری کن که برگردم ...آقا یه کاری کن که برگردم ...آقا یه کاری کن که برگردم یه کاری کن که برگردم ........قبلنا ...
سختی اولین روز ... - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 16:25
حوالی ظهر بود وارد لاهیجان شدیمرفتیم بنگاه خونه رو معامله کردیمتا اینجاش نسبتا همه چی طبق برنامه پیش رفت ولی وقتی رفتیم سمت خونه تازه انگار فهمیدم قراره کجا زندگی کنیممسیر خونه خیلی پر پیچ و خم و جای بد نقشه ایهخلاصه رفتیم سمت خونه، وارد خونه که شدیم داشتم دیوونه میشدمخونه از تصورات ذهنی من خیلی بدت...
عصر اولین جمعه پاییز - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 16:25
باد خنکی میوزه. روبروم استخر لاهیجانه. این طرفتر یه پسر جوون ۲۰ ساله پارکور میزنه. مردم دسته دسته از جلوم رد میشن. نمیدونم اذون گفتن یا چیزی تا اذون نمونده. هوا ولی گرگ و میش دم غروبه.خودم نشستم روی یه نیمکت نیم دایره. سمت چپم یه آقای مسن و سمت راستم یه مرد میانسال با مادرش نشسته.از خونه اومدم بیرون...
یه نشونه ی امیدبخش .. - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 16:25
تو قطاریم و داریم میریم لاهیجاناگه الان که ۲.۱۵ دقیقه بامداد هست رو فردا حساب کنیم، ۲۱ روز از سال جدید گذشته.۶،۷ ماهه که ننوشتم اینجا.تو این ۶.۷ ماه خیلی اتفاقات افتاده اما مهم ترینش اینه که زمان داره میگذره !!قطار تو تهران نگه داشته تا شیفتهاشونو عوض کنن. من از قطار پیاده شدم دنبال یه چیزی میگشتم ک...
شغل جدید - تاریخ: 1398/11/28 ساعت: 14:41
نمیدونم چند وقت از اخرین باری که اینجا نوشتم میگذره، حدود یک سال و نیم یا شایدم دو سال ولی دقیق نمیدونماز اخرین بار که نوشتم تا حالا تغییرات مختلفی تو زندگیم داشتمحوصله ی گفتن تک تکشون نیست اما مهم تر
شلوغ ترین روز کاری - تاریخ: 1398/11/28 ساعت: 14:41
چقدر جالبدقیقا دیروز که داشتم مینوشتم و از شرایط بازار گله میکردم شلوغ ترین و پرفروش ترین روز مغازم بود !!!امیدوارم شرایط طوری پیش بره که چند ماه بعد از کاری که کردم لذت ببرم !!
دوران سخت .. - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 13:14
وقتی وبلاگو درست کردم فکر میکردم ممکنه تا چند ماه بهش سر نزنم اما هرگز تصور نمیکردم دلیل سر نزدنام مریضی باشه چند روز بعد ساخت وبلاگ مریض شدم و تا الان باهام هست .. از سرگیجه گرفته که خوب شد تا همین i
خلاف تصوراتم .. - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 13:14
تا حالا این موقعیت رو تجربه نکرده بودم من بمونم و اون بره ... روزی که اومد فکر نمیکردم اینطوری بره ولی رفت .. همیشه همه چی اونطوری پیش نمیره که ما فکر میکنیم خدا پشت و پناهت بهار ...
خدا بزرگه - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 13:14
هر چیزی اولین بارش سخته بعد کم کم آسون میشه بعد عادت میشه وقتی یه بار جدا موندی بازم میتونی بمونی ... وقتی دوستات تونستن شوهراشونو بزارن و بیان خونه مادرشون تو هم میتونی ... حالم خوب نیس ولی خدا بزرگه ..
مادری .. - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 13:14
خیلی درد داره یه مدت به یکی تو خونت خدمت کنی و بعد موقع رفتن سر هیچی حتی با اکراه ازت خداحافظی کنه خیلی دردناکتره که اون یکی ها یکیش مادر شوهرت باشه یکیش عروست .. بعضی وقتا دلم میخواد فقط برا مظلوم بودنت گریه کنم مامان بهشت جای شماهاست .. خدا برامون نگهت داره و اونقدری بهمون لیاقت بده که بتونیم دلتو...
عروسی... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
باز هم عروسی و باز هم داستان ... تکرار یه اشتباه قدیمی و کهنه و دردآور یه طرف، سینه ستبر کردن و سر بالانگه داشتن و بی تفاوتی نسبت به اون اشتباه یه طرف ..تا وقتی نفهمی اشتباهت ، اشتباهه؛ بازم اشتباه میکنی ..
تکراری .. - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
غذا پختن و ظرف شستن و چایی آوردن رو هر زن دیگه ای هم میتونست واسم انجام بده، تو چی داشتی که به خاطرت کندم و اومدم فرسنگ ها دورتر؟ اینا رو که همه ی زن و شوهرا انجام میدن و تو شهر خودمم فراوون بود، ولی آیا قرار بود من و تو هم انقدر تکراری باشیم؟؟ ..
بزرگتر .. - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
من شدم بزرگتر فامیل .. هر کی با هر کی دعواش میشه به من خبر میدن، اخرشم اون کاری رو میکنن که خودشون میخوانبزرگتر به این شوتی ندیده بودم تا حالا ...
سریعتر لطفا .. - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
چقدر شکل هوا زمستونیه درسته که خودش تابستونه و گرمه و مرطوب ولی شکلش و باروناش ادمو زمستونی طور میکنهاصلا قالب وبلاگ رو واسه این انتخاب کردم که هم اسمش زمستون بود هم شکلش زمستون که میشه بعضی وقتا هوس تابستون میکنم ولی تابستون که میشه همش هوس زمستون میکنم پاییز و زمستون عزیز! لطفا سریعتر بیاین ...
انگیزه ی پول - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
پول لازم دارم وقتی هم پول لازم داری باید کار کنی، حالا گیریم که روز تعطیل هم باشهروز تعطیل هم که بخوای کار کنی باید انگیزه ی فراتری نسبت به روزای معمولی داشته باشی ؛ که اونم من ندارم امروز .. عروسی و داستان چند ثانیه ایش انگیزه ی غذا خوردنمم گرفته .. ولی پول لازم دارم خیلی ....
فیلم های ترکی - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
تردیدم در مورد شناخت درست شخصیتت زمانی بیشتر شد که صبح تا شب صدای فیلم های ترکی تو خونه پخش میشد ...
سینا سرلک - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
وقتی اولین بار صداشو شنیدم اصلا نمیدونستم کیه ، همکارم گفت این صدای سینا سرلکه؟؟ بعدها که صداشو بیشتر شنیدم میدونستم خواننده ی مورد علاقم میشه ، ولی هر چی میگشتم نمیتونستم یه اهنگ که خودش تنهایی خونده باشه پیدا کنم تا اینکه امشب اتفاقی صداشو شنیدم ، چه به موقع !!دست همکارم درد نکنه بابت رسوندن اسمش ...
حالم ؟؟ ... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
چقدر بده که بعضی وقتا دورو بریات فکر میکنن حالت بده و تو هی مدام مجبوری بهشون توضیح بدی که حالت خوبه و قانعشون کنی که همون آدم همیشگی هستی و چقدر بدتره که دورو بریات درست فکر میکنن ...
که چی؟ ... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:32
الان تقریبا یه هفته ست که با هم حرف نمیزنیم با هم غذا نمیخوریم با هم نمیخوابیم ... چند روز دیگه همه ی اینا درست میشه و دوباره همه چی عادی میشه ولی خب که چی؟؟ این همه دوری و قهر و فرار از هم نتیجش چیه؟ مشکلمون حل میشه؟؟؟ فکر نکنم ...راهش این نیس ولی دلمم صاف نیس باهاش ...