خرید بک لینک
مه آلود شرح در متن پس از حبس .. از ۲۸ مهر ۴۰۳ تا ۲۲ آذر ۴۰۴ که امروز باشه ، حدود یکسال و اندی گذشته و من بعد از یک دوره طولانی که در این کره خاکی محبوس در میله های آهنی زندان بودم دوباره فرصت پیدا کردم تا به این دفتر خاطرات قدیمی سری بزنم .نه حوصله ای برای گفتن روزهای سخت زندان دارم و نه رغبتی برای تعریف کردنش چرا که اساسا چیزی جز ظلم و تبعیض و بی عدالتی در اون دوره ندیدم که قابل تعریف باشه. شاید تنها بتونم در همین جمله کوتاه خلاصه کنم که سختی های این مدت بر رفتار و تفکر من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 20:00

مرز بین دوست داشتن و دلخوری چقدر باریکه !چقدر میشه در آن واحد از یه نفر سرتا پا دلخور بود و همزمان با همه وجود دوسش داشت !و چقدر عجیب که این دلخوری ذره ای پاشو فراتر از مرز خودش نمیزاره و دوست داشتنت رو کمرنگ نمیکنه.کم کم داره باورم میشه. دارم میفهمم وقتی یه کسی که تا چند وقت پیش بهت علاقه داشت و حالا دیگه نداره چه حس غریبی داره. دارم میفهمم کسی که یه روز عاشق شنیدن صدات بود ولی حالا به اجبار حاضره چند لحظه کوتاه صدات رو بشنوه چه دردی داره.اما گله ای ندارم . من دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

مرا بخاطر دل شکسته ام ببخشمرا که از ندیدن تو خسته ام ببخشاگر به انتظار تو نشسته ام هنوزبه دیگری اگر که دل نبسته ام ببخشببخش اگر که با خیال بودن تو زنده اماگر ترا نبردم از یاد ببخش اگر که از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد تویی تمام ماجرا که رفته ای ولی مرابه حال خود نمیگذاریصدای قلب من چراغمت نمیکشد مراچرا هنوز ادامه داری ؟؟سکوت قبل رفتنت نماندنت ندیدنت مرا به این جنون کشیده چه حسرتی ست بر دلم که از تمام بودنت نبودنت به من رسیده ..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

استقلالم ازم گرفته شدهقدرت انتخابی ندارمبعد از سالها برگشتم و دوباره دارم جایی زندگی میکنم که خیلی دوست ندارماطرافم کسانی هستن که عقایدمون با هم همسو نیستتوانایی کافی برای عبور از این شرایط رو ندارمدرگیر پرونده های مختلف دادگاهی هستماز خونه ی خودم طرد شدمو و و و و هزاران دلیل دیگه برای اینکه یه مرد رو نابود کنه اما ....اما میخوام بجنگمبا اینکه خستمبا اینکه توان زیادی ندارمبا اینکه قدرت تغییر کوچکترین مسائل جزئی رو هم در حال حاضر ندارماما میجنگمو به امید برون رفت از این شرایط زندممیخوام‌ اون روزیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

اینجا همه چی یخ زده

عاطفه

احساس

تعهد، تعهد، تعهد...

مسئولیت پذیری

اعتماد

اعتماد

اعتماد ...

علاقه

عشق

محبت

صداقت

صداقت

صداقت ...

همه چی اینجا تو این شهر، تو این خونه یخ زده

دیگه حتی سپیده هم که سر بزنه بعیده گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییده بودم

اینجا جهنمیه پر از یخ های منجمد

اینجا زندگی هم حتی یخ بسته

بدنم از این حجم از یخ زدگی تیر میکشه و در عین حال سِر میشه ..

اینجا لاهیجان، دم غروب جمعه ی پایانی مهر ۴۰۳ ...

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

درد دارمتک تک سلول هام تیر میکشهراه گلوم، تمام اجزای صورت و فکم از سنگینی بغضی که هی دارم قورتش میدم به مرز انفجار رسیدهولی نمی‌خوام گریه کنممیخوام تک تک این لحظات پر از درد رو با تمام وجودم لمس کنمدلم میخواد این درد تا مغز استخونم برهاینجوری راحت تر میتونم تحمل کنماینجوری این روزا بیشتر تو ذهنم پیمونهمن اولین بار نیست که این روزها رو تجربه میکنم۱۶ سال پیش هم همین حالت رو داشتمتو همین موقعیت گیر کرده بودمولی اونجا شوق وصال داشتم و دردم درد هجران بودو مهم تر اینکه این حال دو طرفه بودحالا اما یک طادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

تو این چند روز انقدر منو کوچیک کردی و انقدر تو چشام نگاه کردی و گفتی از زندگی با تو زجر کشیدم، ۱۲ سال تو زندانی بودم که تو درست کردی، وقتی به گذشته نگاه میکنم میتونم یکساعت واست بالا بیارم، حاضر نیستم یک لحظه به اون روزها حتی فکر کنم و ... با خودم دارم فکر میکنم؛ من مگه چیکار کردم؟ واقعا !! من چه بدی و ظلمی در حقت کردم که این همه متنفری از من ؟؟ اشتباه داشتم قبول بچگی کردم قبول ولی یعنی انقدر ؟؟ واقعا من انقدر موجود سفاکی بودم ؟؟ از من چه تصویری تو ذهن

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

از ۲۸ مهر ۴۰۳ تا ۲۲ آذر ۴۰۴ که امروز باشه ، حدود یکسال و اندی گذشته و من بعد از یک دوره طولانی که در این کره خاکی محبوس در میله های آهنی زندان بودم دوباره فرصت پیدا کردم تا به این دفتر خاطرات قدیمی سری بزنم . نه حوصله ای برای گفتن روزهای سخت زندان دارم و نه رغبتی برای تعریف کردنش چرا که اساسا چیزی جز ظلم و تبعیض و بی عدالتی در اون دوره ندیدم که قابل تعریف باشه. شاید تنها بتونم در همین جمله کوتاه خلاصه کنم که سختی های این مدت بر رفتار و تفکر من اثر گذاشت.

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

گذشته رو مرور میکنم ..نه روزهای خیلی دور، همین روزهای نزدیک ، همین یک سال قبل . همون روزا که دنیام اینجوری نبود. نه اینکه اونجا همه چی ایده آل بود، نه ! اما جنسش فرق میکرد. شکل دنیام این نبود. میرم به گذشته های دورتر، به چند سال قبل به وقتی که تازه درونم یه اتفاقاتی افتاده بود . به وقتی که درونم یه حس هایی متولد و متبلور شده بود. حس هایی که برام تازگی داشت . شیرین بود و دردناک ! چه تضاد عجیبی !! معمولا شیرینی باید لذت بخش باشه اما نه ! همیشه این طور نیست !یه وقتایی به یه حالی دچار میشی که هم شیرینه هم درد داره . شیرینه چون طعم عسل میده ! شیرینه چون ته دلت قند آب میکنن . چون تو وجودت یه حال خوب داره ریشه میزنه . اما درد هم داره. چون فرصت زیادی نداری . چون انتظار زیادی باید بکشی . باید روزها و شب های زیادی منتظر بمونی تا اونی که ته قلبت رو چنگ انداخته ببینی و با همه ی وجودت بکشیش تو بغلت !آره ! من این حس ها رو تجربه کردم . حدود ۱۶ سال قبل . درست وقتی تو دوران گذر از نوجوانی به جوانی قرار داشتم دلباخته شدم . به کی ؟ به یه دختر شمالی! به یکی که طعم عسل میداد برام . چه روزها که منتظر بودم تا فقط دو ساعت در روز ببینمش . چه شب هایی که شمردم تا صبح بشه و برسه به روز موعود. آره !! چه انتظار شیرین و دردناکی بود !! یادش تا همیشه بخیر...دیگه دوست ندارم از این عقب تر برگردم. حس اون روزهام انقدر شیرینه که دوست دارم ساعتها توش غلت بزنم .بچرخم و بگردم و خودمو توش غرق کنم ...وقتی شیرینی اون روزها داره زیر زبونم مزه میکنه، درست وقتی لبخند از چشم هام زده بیرون یهو پرت میشم به حالا . به این لحظه به این ساعت !!دوست ندارم این لحظه ها رو ولی نمیشه ازش فرار کرد . هر چقدر فرار کنی اون از توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 14:23

داشتم فکر میکردم تو این ۱۶ سال کجاها حق با من بوده کجاها حق با بهار ..من همیشه بدی های آدم ها رو زود فراموش میکنم مخصوصا کسانی که دوسشون دارم، علی الخصوص اگه اون آدمبهار باشهولی برعکس بهار تمام نقصان های منو با جزئیات تمام به ذهنش سپرده تا احتمالا یه روزی بابت همه ی اونا منو شماتت کنه و یا شاید هم انتقام بگیره اما حالا میخوام خیلی بی طرفانه یه ترازوی خیالی بسازم و این ۱۶ سال خودم و بهار رو باهاش وزن کنم۱۶ سال تمام تو زجر کشیدی منم کشیدم ( من لحظات خوب و شیرین هم زیاد باهات داشتم ولی تو میگی هیچ لحظه ی خوبی نبوده که بعدش خراب نشه !!!!!! )تو از بی خیالی های من ناراحت بودیمنم از بی توجهی های توتو گفتی من مسئولیت پذیر نیستمتو هم خیلی جاها مسئولیت پذیر نبودی( شاید بیشتر از من بودی ولی تو هم بی مسئولیتی کردی)تو فوق العاده مقتصد و حسابگر بودی من ولی برعکس فکر اقتصادی درستی نداشتم و بی نهایت بی حساب و کتاب در خرج کردن ( من خودم این رو بزرگترین نقطه ضعفم میبینم ) تو گفتی من بهت کم توجهی کردم ولی تو بسیار بیشتر از من بهم کم توجه بودی ( برای مثال تو تمام این ۱۶ سال هر وقت بحثی پیش اومد ۹۹درصد موارد این من بودم که پیشقدم شدم بجز اون چند ماه تو مشهد که همونجا هم تهش باز من اومدم جلو و تو هیچ وقت حاضر نبودی یه قدم بیای عقب )تو طی این ۱۶ سال بارها و بارها و بارها به خانواده من به عناوین مختلف بی احترامی کردی ولی من حتی یکبار هم به خانواده تو بی احترامی نکردم ( با اینکه اونها چند جا حسابی منو کوچیک کردن )تو معتقدی از من بی محبتی دیدی ، قبول دارم !ولی آیا تو همیشه به من محبت کردی؟! معلومه که نه !! من حتی آخرین باری که تو کلامی بهم گفته باشی دوست دارمرو هم یادم نمیاد .در صورتی که من بارها اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 14:23

راستی

از "یک نظر حلاله" پشت پنجره ی خونه ی مشهد

رسیدیم به "یک بدن حلاله" جلوی بالکن خونه ی لاهیجان!

من این مدلی جلوی بالکن رفتنت رو دوست ندارم!! اصلا دوست ندارم!!

ولی چه اهمیتی داره؟!!

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:8 توسط مصطفی  | 

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 14:23

هم خواب رقیبانی و من تاب ندارم

بی تابم و از غصه ی این خواب ندارم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستم کاری آن عهدشکن نیست

کاش بمیرم ..........

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:16 توسط مصطفی  | 

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 7:26

نمیدونم جراتش رو دارم یا نه ولی انگیزشو دارم ... میشه؟!!

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 7:26

هر دم از این باغ بری میرسد...

.........

تحمل کن اگه حتی، تحمل کردنش سخته !!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:50 توسط مصطفی  | 

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 7:26

نمیدونم چند ساله این وبلاگ رو دارمولی امروز و این لحظه بیشتر از هر زمان دیگه ای بیشتر از هر لحظه دیگه ای و بیشتر از تمام روزهای عمرم معنای استیصال رو با گوشت و پوست و استخونم حس و لمس میکنم.چنان زندگیم به هم ریخت و چنان ورق برگشت که فکرش و تصورش هم حالمرو خراب میکرد چه برسه به اینکه تجربش کنم.امروز ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ تو بدترین روزای زندگیم و البته تنها ترینشون دارمدست و پا میزنم.مشکلات مالی به اوج و فراتر از اوج رسید. تک تک طلبکارها اومدن سراغم چک هام برگشت خورد و دنیام تیره و تار شد. روزهایی رو دارم میبینم که امیدوارم هیچ کس نبینه. بهار همین چند روز پیش رفت و مهر طلاق رو توی شناسنامش ثبت کرد. ولی با این حال باز باهام تا مشهد اومد.امروز تو مشهدی که فکر میکردم میتونم کاری کنم هم هیچ کاری از دستم ساخته نیست. اصلا انگار از دست هیچ کس کاری ساخته نیست. مادرم امروز تعریف میکرد واسه زن عموم تو حرم یه معجزه رخ داده. میگفت وقتی رفته حرم گفته اگه مشکلم امروز حل نشه دیگه حرم نمیام . قبل اینکه از حرم بیاد بیرون یه نفری بهش زنگ زده و مشکل رو به طور معجزه واری حل کرده.وقتی داشت واسم تعریف میکرد دوست داشتم یا همه وجودم باور کنم و امیدوار بشم اما نمیدونم چرا به هیچ چیزی خوش بین نیستم. معجزه رو نمیتونم تصور کنم چه برسه به باور. احساس میکنم هیچ معجزه ای برای من رخ نمیده چون اگه میخواست رخ بده تا حالا رخ میداد.سه چهار روز پیش به بهونه ی همین که شاید معجزه ای هم واسه من رخ بده حاضر شدم برم حرم، با خودم گفتم انقدر میرم اونجا میشینم تا یه فرجی بشه خلاصه دست خالی که بیرون نمیام. ولی همین که پامو گذاشتم از در بیرون یکی از طلبکارها اومد سراغم و منو کرد تو ماشینش و انواع و اقسام تهدیدها و غیره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 18:41

صفحه بندی