پس از حبس - تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 20:00
مه آلود شرح در متن پس از حبس .. از ۲۸ مهر ۴۰۳ تا ۲۲ آذر ۴۰۴ که امروز باشه ، حدود یکسال و اندی گذشته و من بعد از یک دوره طولانی که در این کره خاکی محبوس در میله های آهنی زندان بودم دوباره فرصت پیدا کردم تا به این دفتر خاطرات قدیمی سری بزنم .نه حوصله ای برای گفتن روزهای سخت زندان دارم و نه رغبتی برای ...
مرز بین دوست داشتن و دلخوری - تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 2:40
مرز بین دوست داشتن و دلخوری چقدر باریکه !چقدر میشه در آن واحد از یه نفر سرتا پا دلخور بود و همزمان با همه وجود دوسش داشت !و چقدر عجیب که این دلخوری ذره ای پاشو فراتر از مرز خودش نمیزاره و دوست داشتنت رو کمرنگ نمیکنه.کم کم داره باورم میشه. دارم میفهمم وقتی یه کسی که تا چند وقت پیش بهت علاقه داشت و حا...
تویی تمام ماجرا .. - تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 2:40
مرا بخاطر دل شکسته ام ببخشمرا که از ندیدن تو خسته ام ببخشاگر به انتظار تو نشسته ام هنوزبه دیگری اگر که دل نبسته ام ببخشببخش اگر که با خیال بودن تو زنده اماگر ترا نبردم از یاد ببخش اگر که از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد تویی تمام ماجرا که رفته ای ولی مرابه حال خود نمیگذاریصدای قلب من چرا...
جنگ .. - تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 2:40
استقلالم ازم گرفته شدهقدرت انتخابی ندارمبعد از سالها برگشتم و دوباره دارم جایی زندگی میکنم که خیلی دوست ندارماطرافم کسانی هستن که عقایدمون با هم همسو نیستتوانایی کافی برای عبور از این شرایط رو ندارمدرگیر پرونده های مختلف دادگاهی هستماز خونه ی خودم طرد شدمو و و و و هزاران دلیل دیگه برای اینکه یه مرد ...
دنیای یخ زده .. - تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 2:40
اینجا همه چی یخ زدهعاطفهاحساستعهد، تعهد، تعهد...مسئولیت پذیریاعتماداعتماداعتماد ...علاقهعشقمحبتصداقتصداقتصداقت ...همه چی اینجا تو این شهر، تو این خونه یخ زدهدیگه حتی سپیده هم که سر بزنه بعیده گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییده بودماینجا جهنمیه پر از یخ های منجمداینجا زندگی هم حتی یخ بستهبدنم از این ...
نا امید نیستم - تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 2:40
درد دارمتک تک سلول هام تیر میکشهراه گلوم، تمام اجزای صورت و فکم از سنگینی بغضی که هی دارم قورتش میدم به مرز انفجار رسیدهولی نمی‌خوام گریه کنممیخوام تک تک این لحظات پر از درد رو با تمام وجودم لمس کنمدلم میخواد این درد تا مغز استخونم برهاینجوری راحت تر میتونم تحمل کنماینجوری این روزا بیشتر تو ذهنم پیم...
تصویر ساختگی - تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 2:40
تو این چند روز انقدر منو کوچیک کردی و انقدر تو چشام نگاه کردی و گفتی از زندگی با تو زجر کشیدم، ۱۲ سال تو زندانی بودم که تو درست کردی، وقتی به گذشته نگاه میکنم میتونم یکساعت واست بالا بیارم، حاضر نیستم یک لحظه به اون روزها حتی فکر کنم و ... با خودم دارم فکر میکنم؛ من مگه چیکار کردم؟ واقعا !! من چه بد...
پس از حبس .. - تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 2:40
از ۲۸ مهر ۴۰۳ تا ۲۲ آذر ۴۰۴ که امروز باشه ، حدود یکسال و اندی گذشته و من بعد از یک دوره طولانی که در این کره خاکی محبوس در میله های آهنی زندان بودم دوباره فرصت پیدا کردم تا به این دفتر خاطرات قدیمی سری بزنم . نه حوصله ای برای گفتن روزهای سخت زندان دارم و نه رغبتی برای تعریف کردنش چرا که اساسا چیزی ج...
دنیای اون روزای من .. - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 14:23
گذشته رو مرور میکنم ..نه روزهای خیلی دور، همین روزهای نزدیک ، همین یک سال قبل . همون روزا که دنیام اینجوری نبود. نه اینکه اونجا همه چی ایده آل بود، نه ! اما جنسش فرق میکرد. شکل دنیام این نبود. میرم به گذشته های دورتر، به چند سال قبل به وقتی که تازه درونم یه اتفاقاتی افتاده بود . به وقتی که درونم یه ...
کفه ترازو ... - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 14:23
داشتم فکر میکردم تو این ۱۶ سال کجاها حق با من بوده کجاها حق با بهار ..من همیشه بدی های آدم ها رو زود فراموش میکنم مخصوصا کسانی که دوسشون دارم، علی الخصوص اگه اون آدمبهار باشهولی برعکس بهار تمام نقصان های منو با جزئیات تمام به ذهنش سپرده تا احتمالا یه روزی بابت همه ی اونا منو شماتت کنه و یا شاید هم ا...
اپدیت حلال و حروم .. - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 14:23
راستی از "یک نظر حلاله" پشت پنجره ی خونه ی مشهد رسیدیم به "یک بدن حلاله" جلوی بالکن خونه ی لاهیجان!من این مدلی جلوی بالکن رفتنت رو دوست ندارم!! اصلا دوست ندارم!!ولی چه اهمیتی داره؟!! + نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:8 توسط مصطفی  |  Adblock test (Why?)
هم خواب رقیبان .. - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 7:26
هم خواب رقیبانی و من تاب ندارمبی تابم و از غصه ی این خواب ندارمدلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیستکس در همه آفاق به دلتنگی من نیستبسیار ستمکار و بسی عهد شکن هستاما به ستم کاری آن عهدشکن نیستکاش بمیرم .......... + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:16 توسط مصطفی  |  Adblock test (Why?)
خودکشی؟؟ - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 7:26
نمیدونم جراتش رو دارم یا نه ولی انگیزشو دارم ... میشه؟!!
روزهای خاکستری - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 7:26
هر دم از این باغ بری میرسد............تحمل کن اگه حتی، تحمل کردنش سخته !! + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:50 توسط مصطفی  |  Adblock test (Why?)
نهایت استیصال - تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 18:41
نمیدونم چند ساله این وبلاگ رو دارمولی امروز و این لحظه بیشتر از هر زمان دیگه ای بیشتر از هر لحظه دیگه ای و بیشتر از تمام روزهای عمرم معنای استیصال رو با گوشت و پوست و استخونم حس و لمس میکنم.چنان زندگیم به هم ریخت و چنان ورق برگشت که فکرش و تصورش هم حالمرو خراب میکرد چه برسه به اینکه تجربش کنم.امروز ...
رویروی یه جای خاص .. - تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 18:41
دستم به نوشتن نمیره ولی بخاطر موقعیتی که توش هستم خواستم یه چیزی بنویسم ..موقعیت کجاست؟ یه گوشه ی حرم روبروی پنجره فولاد !خلاصه اومدم .. با اینکه واسه اومدن هیچ برنامه ای نداشتم ولی اومدم.از لحظه ای که اومدم همین گوشه نشستم و خیره شدم به روبرو. بدون اینکه کلمه ای حرف بزنم، یا دعایی بکنم ثنایی بخونم ...
خدایا به امید تو ... - تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 18:41
تو راه نیشابور ...من و مامان و میلاد ...خدا کنه برگشتنی یه اتفاق خوب افتاده باشهخدایا به امید خودت ... + نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 11:21 توسط مصطفی  |  Adblock test (Why?)
فراموش نمیکنم - تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 4:58
اگه یه روزی از زیر فشار این روزا اومدم بیرون ، هرگز یادم نمیره این روز و شبها چی به من گذشت و کسی باخبر نشدهرگز فراموش نمیکنم چیا کشیدم ..اگه یه روز اومدم بیرون البته .... + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 1:19 توسط مصطفی  |  Adblock test (Why?)
لال مونی - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 17:08
حتی دیگه نمیتونم دو کلمه بنویسمدو کلمه حرف بزنمخدایا بدبخت نشم !!ملتمسانه دارم میگمبدبخت نشمخوش بختی نمیخواممن از روز اول عمرم خوش بخت نبودم و اصلا نمیدونم خوش بختی چه حوریه فقط بدبخت نشمخدایا تا گردن تو منجلابمنزار سرمم بره تو این لجنزارمنو بیار بیرونبگیر زیر سایه خودتخدایا چه جوری بگم که بشنوی؟؟؟؟...
سر درد ... - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 15:25
نمیدونم سر درده یا دردسره ؟!هر چی هست درده! دردی که میفته به جونت و ذره ذره آبت میکنهروی حرف زدن با خدا رو ندارم. چرا؟ نمیدونم! شاید احساس میکنم کوتاهی کردم شایدم مطمئنم کوتاهی کردم !دفعه پیش که نوشتم و ثبت موقت زدم بعدش تا حدودی اوضاع تغییر کرد. یعنی بهتر شد. یعنی انگار نگاهم کرده باشه اونطوری. رفت...